وقتی که کلاس اول دبستان بودم از هیچ درسی با اندازه دیکته بدم نمیومد.شبای امتحان همیشه عزا می گرفتم. نه اینکه دیکتم بد باشه. اما دوست نداشتم براش وقت بذارم.یه جورایی میشه گفت تنبل بودم. به جاش درس ریاضی.... عاشقش بودم وبرعکس خیلی از بچه ها از امتحانش هیچ هراسی نداشتم. فقط یه مشکلی بود و اون اینکه مامان به زور باید کتاب و دفتر ریاضی رو میداد دستم و ازم میخواست که بشینم و باهام کار کنه. یه ذره سخت زیر بار می رفتم. نه تنها اون موقع و بلکه همه ی سال های بعدش و حتی سالهای دانشگاه ازین درس و شبای امتحانش هیچ هراسی نداشتم. البته توی دانشگاه همین که نمره قبولی رو می گرفتم برام کافی بود. امروز که دراز کشیده بودم،دلم یه دفعه هوای یه چیزی کرد: اینکه یه عبارت خیلی خیلی "گنده "(!!!) ی ریاضی بدن دستم .یه عبارتی که تو دلش پر از عبارت های کسری و رادیکال باشه و بعد بگن مشتق اینو حساب کن. وای که چقدر عاشق مبحث مشتق وکاربردش بود . و مثل همیشه با یادآوری حرف خانم نیک فرجام(دبیر ریاضی سال دوم دبیرستان) که می گفت کثیف نوشتن توی ریاضی،یعنی جنایت(!!!) شروع کنم به حل کردن. وای که چه لذتی داشت وقتی مشتق رو می گرفتم و در آخر عبارت رو ساده ومتغیر رو با یه عدد جایگزین می کردم و حاصل اون همه زحمت میشد یه عدد.یه عدد نا قابل... این روزا دلم برای چه چیزایی تنگ میشه... ********************************************************************************************* از دهم تیر که کارم به صورت موقت تمام شد ،جز کلاسای برنامه نویسی که می رفتم کار دیگه ای انجام ندادم.البته چرا... یکی دو بار رفتم انقلاب و تعدادی کتاب خریدم به امید روزی که فرصتی برای خوندنشون پیدا کنم. نمی دونم این چه کاریه که این همه کتاب می خرم.هنوز کتابایی که امسال از نمایشگاه کتاب خریدم رو به طور کامل نخوندم ، ولی باز.......... خوب اینم یه جورایی یه سرگرمی برای من حساب میشه. جوجه مون هم از هفته پیش میره مهد کودک.با اینکه از دست شیطونی هاش راحت شدم،اما دلم براش میسوزه . خوش به حال خودم که تو این سن به این نتیجه رسیدم که زندگی یه ذره سخته وباید براش تلاش کرد. خوش به حال خودم که از بچگی مادر رو در کنار خودم داشتم ودارم وبه امید خدا برای همیشه خواهم داشت. اما بچه هایی مثل جوجه باید از همین الآن بفهمند که زندگی انقدر سخته که باید روزی چند ساعت رو از ماماناشون دور باشند. البته جوجه به دور بودن از مامانش عادت داره.اما به دور بودن از مامان جونش نه و براش سخته . وتو این چند روز که میره مهد یه جورایی افسرده شده.اما باید امیدوار باشیم که خیلی سریع با شرایط جدیدش کنار بیاد. ********************************************************************************************* دیروز یکی از دخترای کلاس برنامه نویسی از استادمون که علاوه بر تخصص و تجربه تو زمینه کامپیوتر ، در سیگار کشیدن هم تخصصی چشم گیر دارند در مورد فرق بین سیگار و قلیان پرسید واینکه کدام بد تراست ؟ استاد گفت : چرا میخوای بدونی؟ ********************************************************************************************* چند شب پیش ، شب از نیمه گذشته بود ودر حال چتیدن یا همان گفتمان نیمه شب خودمان(!!!) با دوست بودم که یه نفر اس.ام.اس زد و گفت می خواد یه تفٲلی به حافظ بزنه. ازم خواست که نیت کنم تا باز کنه.یه کوچولو ازش فرصت خواستم تا برای این کار تمرکز کنم وبعد بهش خبر دادم: گعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس خدای خوبم از اولین روز این ماه عزیزت ، موقع سحر و افطار اول از همه برای یه چیز ویه کس دعا کردم. برای اون عزیزی که چند ماهه بیمارست و ما بی تاب. خدایا اون با این بیماری و با این تقدیر کنار اومده ، پس به من و اطرافیان درک و قدرت پذیرش این موضوع مهم رو بده. این اون چیزیه که این شبها شده دعای سر زبونم، نه شفای عزیزم. دلم برای روزای قشنگی که با هم داشتیم تنگ شده. اما ته دلم این امید هست که می تونیم روزای قشنگ تری هم داشته باشیم . اما اگه تو بخوای........... دلم می خواد تسبیح دست بگیرم و به جای اینکه بگم : " یا الله" بگم : "خدایا آنچه شایان رضایت توست آنم ده " خدایا برای همه ی اونایی که می شناسم و حتی برای یکبار در طول زندگیم دیدمشون ، سلامتی جسم، شادابی روح طلب می کنم. برای همه جوونا مثل خودم ،پشت کار و همت بالا مسئلت دارم. ********************************************************************************************* احتمالا از چند روزآینده مجدد کارم رو شروع می کنم. اما احتمال این هست که یه کوچولو با قبل تغییر کنه. که باید منتظر بود ودید. ممنون از دوست خوبم آقای رضوی زاده که جویا حالم شده بودند.همین قدر بگم که خوبم... خیلی خوب به قول جوجه : "خوبم خدا رو شکر" امید آنکه در پرتو الطاف الهی شادو سربلند باشید .... کمتر از چند ساعت به شروع انتخابات مونده و تو خونه ما بیش از همه امیرعلی دو نیم سالمون جوگیر شده: چند روزه مدام میگه که میخوام برم رﺃی بدم !!! وقتی ازش می پرسیم به کی ؟ میگه: مامان جون (منظورش مامانم منه) !!! منم برای اینکه صداشو در بیارم ، میگم: ایییییییییییییییششششششششششش که چقدر از پسرای بچه ننه بدم میاد. اونم حرصش میگیره و میگه : برو بابا عمه جون ... دیشب تو یادآوری خاطراتم یه سری زدم به انتخابات دوره قبل: خرداد 84 ترم دوم بودم. مرحله اول انتخابات روز 27 خرداد برگزار شد.همه امتحانات لغو شد ولی من ِ خوش شانس هیچ امتحانی اون روز نداشتم.کار به دوره دوم کشیده شد. سوم تیر امتحان جمعیت و تنظیم خانواده داشتم. من که از خوندم و نفهمیدم اون کتاب مزخرف ناامید شده بودم،قید قبولی رو زدم.اول گفتم صبح با دانشگاه تماس میگیرم و ان شاا... همه امتحانات لغو شده. حالا اگه کنسل هم نشد،اشکال نداره ، یه واحد که بیشتر نیست. می افتم دیگه .....خوب چیکار کنم؟!؟ از اونجایی که من تو زمینه شانس و اقبال رتبه متوسط رو دارم، امتحان کنسل نشد و من با نمره 18 پاس کردم و خوشبختانه کار امتحان من به دوره دوم نکشید. *************************************************************************************** امروز صبح همین که چشم باز کردم، از آموزشگاه تماس گرفتن و گفتند که کلاس فردا تشکیل نمیشه.بعدازظهر هم ساعت 5 دستور از بالا ها اومد که تعطیل و همه تشریف ببرن منزل. وای که چقدر من بعضی وقتها خوشبختم !!! حالا چرا بعضی وقتها ؟!؟ از جمعه گذشته تا همین چند روز پیش کمی تا قسمتی عصبی و دیوانه بودم. جمعه در اثر یه اشتباه که البته خودم به تنهایی مرتکب شدم و تو این زمینه از احدی به هیچ عنوان کمکی قبول نکرده بودم،تمام اطلاعات دو تا از درایوهای سیستمم پرید و از اونجایی که چند روز قبل ترش همه اطلاعات رو به همین دو تا درایو منتقل کرده بودم،میشه گفت که همه اطلاعات سیستمم پرید. از اون روز تا حالا با سه چهار تا نرم افزار ریکاوری امتحان کردم ، اما فقط یه قسمت کوچولو از اطلاعاتم برگشت که حتی بیست درصد کل رو هم تشکیل نمی داد. نزدیک چهل گیگ از اطلاعاتم پرید ، اما من فقط دلم برای دو تا چیز سوخت: همه آهنگای بی کلامی که داشتم و دیگه اصلا ندارم و برای یه فولدر که توش همه کارای word و pdf این چند سالم بود. برای این دومی واقعا سوختم. فکرش رو کنید: جمع آوری اون اطلاعات پنج شش سال طول کشیده بود ، اما پریدنشون به پنج شش دقیقه هم نکشید. یه سری اطلاعات بین خودم و یک نفر مشترک بود (یعنی اونم داردشون)و برام به اندازه بخش بزرگی از زندگیم ارزش داشت. تمام اتفاقات و لحظه های سال 87 و88 تا همون جمعه و البته بخشی از سال 85. وقتی که طرف فهمید ،خواست که برام بفرسته. اما از اونجایی که هر وقت یه کار بد یا اشتباهی مرتکب میشم ، خودم رو تنبیه می کنم که دفعه دیگه حواسمو جمع کنم، قبول نکردم و خودمو تا مدتی از داشتنشون محروم کردم. امشبم دیگه کلا قیدشون رو زدم و سیستم رو فرمت کردم و دیگه حوصله ریکاوری هم ندارم. تا من باشم دفعه دیگه یه تنه مهندس نشم !!! یه بارم سر همین مهندس بازی های خودم پاورسیستم رو نیم سوز کردم. آهان....یه بار هم یه کی برد رو کاملا Expire کردم.به طوری که بعد از تمام شدن تعمیرات وقتی به سیستم زدم ، شروع کرد به سوت کشیدن که احساس کردم الآنه که منفجر شه !!! راستی یه بار دیگه هم کل مادربرد به همراه متعلقاتشو باز کردم و بستم و ازون به بعد چراغ پاور روشن نمیشه. فکر کنم چراغش سوخت!!! آخه تقصیر من که نیست. خوب باید چند تا چیز و خراب کنم که بشم مهندس (وای که چه لفظ با مسماییه این مهندس)!!! خیلی خوب.............کافیه دیگه الآن فکر می کنید که شاید خدایی نکرده من عقده این لفظ با مسما رو در کنار اسمم دارم !!! *************************************************************************************** وای که چقدر کلافه ام.... منتظر یه اس ام اس از طرف یه نفرم تا برام از عروسی که امشب رفته بگه که نمیزنه و نمی گه *************************************************************************************** هرچقدر این هفته بهم خوش گذشت به خاطر مرخصی اجباری که داشتم ، سه هفته دیگه هر روز سر کار وجمعه ها هم کلاس. تمام.... امید آنکه در پرتو الطاف الهی شادو سربلند باشید .... آنرو ستانم جام را آن مایه ی آرام را رهی معیری امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید... بالاخره به کوری چشم حسود وکری گوش شیطون،ما هم به این مسافرت رفتیم و برگشتیم. همه چیز خوب: هوا عالی، محلی هم که رزرو شده بود،نزدیک دریا بود وامکانات خوبی داشت. تنها چیزی که باعث میشد گاهی مسافرت برام یه ذره تلخ بشه،اذیت کردن جوجه بود که البته ببشتر از همه مامان رو اذیت می کرد و این وسط من بیشتر از همه بابت این موضوع حرص می خوردم. به هر حال هرچه بود گذشت. ********************************************************************************************** جمعه ظهر تا رسیدیم تهران،بابا اولین کاری که کرد منو به نزدیک ترین ایستگاه مترو رسوند تا به اولین جلسه کلاسم برسم. وقتی که رسیدم هنوز تا شروع کلاس وقت زیادی داشتم. توی سالن روی یه صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن بیسکویت و آبمیوه.و مدام یه پسر هیکلی ِ قدبلند ِ سبزه که البته معلوم بود ورزشکاره واز یکی از کلاسها اومد بیرن وجلوی من رژه میرفت و متعجبانه (!!!) به سر تا پای من ِ سرخوش نگاه می انداخت. تو دلم گفتم : اااااااااییییییییییششششش ... این دیگه کیه.خدا کنه تو کلاس ما نباشه. ساعت 2 شد و با چند تا از دخترا و پسرا وارد کلاس شدیم.دیدم ازون پسره خبری نشد.گفتم خدا رو شکر که همکلاسی نیستیم. یه چند دقیقه ای گذشت که احساس کردم پسرای پشت سرم بلند شدند .فهمیدم استاد اومده .تا برگشتم چشام گرد شد و دهانم از تعجب باز: همون پسره ی هیکلی ِ قدبلند ِ سبزه استادمون بود.برای یه لحظه کوچولو نگاهمون تو هم گره خورد و احساس کردم که الآن جلوی همه بر می گرده و میگه شما چیز دیگه ای میل ندارید براتون بیاریم. بعدش سر یه تمرین هرچی من فریاد میزدم که ای ایها الناس، m میشه 1 و n میشه 3،هیچ کس قبول نمی کرد.حتی استاد با حالت تمسخر گفت که 3 رو از کجا آوردی و تازه پسرای کلاس برای من شیر شدن که برو بابا 3 چیه؟!؟ منم با جسارت و پررویی تمام توضیح دادم و استاد هم که از اول جواب رو می دونست و فقط می خواست اذیت کنه، پذیرفت و روی پسرا کم شد. **********************************************************************************************شنبه صبح هم رفتم جواب آزمایشمو گرفتم . وقتی که خودم یه نگاه گذری /نظری انداختم،دیدم که هیچ مشکلی ندارم و همه چیز طبیعی و خوبه. دیروز هم که پیش دکتر رفتم همین موضوع رو تٲیید کرد و یه سری دارو داد و اینکه یه ماه صبر کنم و اگه بهتر نشدم به یه متخصص دیگه تو زمینه ی دیگه مراجعه کنم. ********************************************************************************************** از این هفته هم یک روز به روزای کاریم اضافه شده ولی فکر نمی کنم چیز زیادی از قراردادم مونده باشه.البته هنوز چیزی بهم نگفتن. ********************************************************************************************** امیدوارم مامان اینا امسال ه مثل پارسال هدیه تولد منو به صورت نقدی پرداخت کنن. چون شدیداً تو شرایط بد اقتصادی قرار دارم. در ضمن همین جا از الهه جونم یه تشکر جانانه به عمل میارم.چون امسال زودتر از بقیه به استقبال تولدم رفته و هدیه شو بیست روز پیش فرستاده. ممنون مهربانم ********************************************************************************************** راستی این جمعه ای که گذشت نه، جمعه قبلش رفتیم نمایشگاه کتاب (من و مامان جوجه). خوب بود ، از اون لحاظ که خلوت بود.مخصوصا سالن ناشران عمومی .خیلی راحت میشد خرید کرد.موقع برگشت هم با اون همه کتاب و وسایلی که داشتیم، اصلا تو مترو اذیت نشدیم. خیلی دوست داشتم یه روز دیگه هم برم ، اما دیگه وقت نشد. ********************************************************************************************** امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید... امروز صبح براي انجام يه آزمايش بعد از چندوقت گذرم به خيابون انقلاب افتاد و از شب قبل جز برنامه هام بود که حتما يه سري به دانشگاه خودمون بزنم.با خودم گفتم امروز چهارشنبه ست وحتما بيشتر بچه ها هستند. اما بعد از آزمايش بقدري حالم بد شد که فقط خدا خدا مي کردم قبل از اينکه تو خيابون غش کنم برسم خونه. چشمتون روز بد نبينه.با دو تا سرنگ10 و 20 سي سي افتاد به جون رگاي بي جون من.... البته خدا روشکر اينبار مثل دو بار قبل درد نداشت،ولي اينکه يکدفعه 30 سي سي خون از بدنم خارج شد باعث ضعف خيلي زيادي در بدنم شد.البته دستشون درد نکنه.سريع بهم يه شربت آماده آوردند و .......... گواراي وجود نازنينم ! ! ! فکر کنم ديگه رفتني شدم...خسته شدم از بس هرچند هفته يکبار يه آزمايش مي دم و منتظر جواب ميشم.وقتي هم ميبرم پيش دکتر، علت مشکلم پيدا نميشه وباز يه سري آزمايش جديد. بگذريم.......اميدوارم اينم چيز مهمي نباشه و سريعتر حل شه. مهم اين بود که من امروز نتونستم يه سري به دانشگاه بزنم.فقط مثل وقتايي که با اتوبوس از نزديکي ساختمون قبلي دانشگاه رد مي شم،ناخودآگاه سرم به اون طرف مي چرخه ويه نگاهي به ساختمون ميندازم و يه تجديد خاطره مي کنم.امروز هم همين طور: فقط يه نگاه وديگر هيچ ! ! ! حتي تجديد خاطره هم نکردم.چون تو اون حالت اصلا حسي براي تجديد خاطره نبود.هرچند که از اين ساختمون خيلي هم خاطره ندارم.چون بيشتر ازبند "ج" يا "پ" يا "2" استفاده مي کرديم ودانشگاه رو دو در. راستي کسي مي دونه چه بلايي دارن سر خيابون انقلاب ميارن؟ چرا وسطش اونجوري شده بود؟ ********************************************************* اصلا لزومي نمي بينم که توضيح بدم که اين چند وقت کجا بودم وچيکار کردم؟ نه اينکه نخوام بگم هاااااااااااا.اما خوب کار خاصي نکردم که بخوام توضيح بدم.جز اينکه مثل بچه هاي خوب روزاي کاريم رفتم سرکار و برگشتم. آهان چرا..........يه چيزي: تعطيلات عيد امسال از بدترين تعطيلاتي بود که مي تونستم داشته باشم.اونم به خاطر اينکه فشارروحي خيلي زيادي روم بود. واز همه بدتر اينکه بايد تلاش مي کردم که کسي متوجه اين وضعيتم نشه. هر چند که مدام به خودم ميگم که: نه اصلا........من سال خيلي خوبي رو آغاز کردم.....ولي خوب اصلا اينجوري نيست. ********************************************************* امشب از اون شبايي ست که به قول سوزان يگانه : "...دلم ترانه فرياد مي خواهد" اونم به خاطر اينکه صبح که تو آزمايشگاه بودم يکي يه دروغ بهم گفت و البته بعد از ده دقيقه اس.ام.اس زد و به کارش و البته دروغش اقرار کرد و گفت که دليلش هم به خاطر خودم بوده. ولي واقعا از صبح مثل ديوونه ها شدم ومدام با خودم ميگم که : چرا بايد دروغ بگه؟؟؟؟؟؟؟ يا چرا خيلي سريع اقرار کرد؟؟؟؟؟؟؟ تو زندگي با هرچيزي بتونم کنار بيام با دروغ نمي تونم. واي به حال خودم اگه بفهمم کسي بهم دروغ گفته ! ! ! ********************************************************* چند روزه اميرعلي بدجور با من چپ افتاده واز هر طرفي که ميخورم يه ضربه جانانه وارد ميکنه و من بيچاره..... ديگه بچه پشت سرهم اين مشکلاتو هم داره ! ! ! ********************************************************* ديگه............بذارين فکر کنم آهان: اگه خدا بخواد،گوش شيطون کر،چشم حسود کور،،،،،،،،،هفته ي ديگه يه مسافرت به شمال داريم و قراره يه بازديد از مناطق شمالي کشور به عمل بياريم ! ! ! ********************************************************* حدود دو هفته ست که يکي ازهمکارام استعفا داده ورفته و من بد جور دلم هواشو کرده. با اينکه خيلي سريع تو محيط کارم جا افتادم وبا همه( از نگهباني گرفته تا بوفه واساتيد و دانشجوهاو.......) آشنا شدم ،اما اين همکارم يه چيز ديگه بود. هروقت باهاش تماس مي گرفتم تا يه سوالي ازش بپرسم ،سريع مي گفت: باز کجا رو آتيش زدي ؟!؟!؟ امر به اونم مشتبه شده بود که من تو کار سوخت و سازم. ********************************************************* بي مقدمه شروع کردم وبي مقدمه هم به پايان مي برم امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید... ممنون از دوستانی که سر زدند قول نمی دم ،ولی سعی می کنم که در چند روز آینده حتما آپ کنم امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید... مبارک باد چنین روزی بر همه ی عاشقان این دیار عشق، عشق می
آفریند؛ عشق، زندگی می
بخشد؛ زندگی، رنج به
همراه دارد؛ رنج، دلشوره می
آفریند؛ دلشوره، جرات می
بخشد؛ جرات، اعتماد به
همراه دارد؛ اعتماد، امید می
آفریند؛ امید، زندگی می
بخشد؛ زندگی، عشق می
آفریند؛ عشق، عشق می
آفریند؛ امید آنکه درسایه
ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید... اول یه معذرت خواهی بزرگ بابت تاخیردرگذاشتن ادامه ی گفتگوهای سیمین بهبهانی
و ابراهیم صهبا... ***************************** جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا : گفتي شفا بخشم تو را وز عشق بيمارت کنم با خويشتن يارت کنم؟ شمع شب تارت شوم ترسم که بيدارت کنم ************************************ جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني: ديگر اگر عريان شوي چون شاخه اي لرزان شوي ديگر نمي خواهم تو را شمع شب تارم شوي ديگر نمي خواهم تو را بشکسته چون سازم شوي ديگر نمي خواهم تو را دنبالم آيي هر کجا ديگر نمي خواهم تو را ************************************************* جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا : صهباي من زيباي من سيمين تو را دلدار نيست کو در جهان بيدار نيست فارغ شو از عشقي چنين در عالم هشيار نيست عشق از سر خود وارهان سيمين تو را غمخوار نيست کاتش به دلها مي زني زيبنده ي اشعار نيست هم فتنه در عالم کني اين خود مگر آزار نيست؟ کز عشق او لرزان شدي سوداي هر بازار نيست گر راند از کوي وصال بيگانه ي خمار نيست امید آنکه در پرتو الطاف الهی شاد وسربلند باشید... این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای دلم برای دانشگاهمون وبچه های دانشگاه تنگ میشه.البته دلیل این دلتنگی رو باید در حال و هوایی که این شبا بهم دست میده جستجو کرد!!! قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بپرسه خودم توضیح می دم: شبا موقع خواب معمولا یه چند دقیقه ای با استفاده از گوشیم رادیو گوش می کنم و توی این چند شب یکی دو بار هم که شده معمولا ترانه تاریخی و انقلابی و به یادموندنی"یاردبستانی من" جمشید جم رو می شنوم. این ترانه منو پرتاب می کنه به 16 آذر این چهارسال اخیر. جل الخلاق......... دهه ی فجرو 16 آذر ؟ چه ربطی داشت این دوتا با هم ؟ . . . حال بیابید سن پرتقال فروش را؟!؟ یادش بخیر........هرسال 16 آذر روز دانشجوکه میشد از صبح تا .....، می تونستیم این ترانه رو بی نهایت بار تو فضای دانشگاه گوش کنیم و.... جنب و جوش بچه های بسیج از یه طرف و فرهنگیا از طرف دیگه وتلاش چند روزه شون برای برگزاری یه مراسم خوب و به یاد موندنی و در خور شایسته...... تو این شبا همه اینا داره برام یادآوری میشه.... خدایا من دلم برای دوستام تنگ شده .... برای اون خنده های از ته دل خودم وبرای کارای بد و اشتباهمون... بعید می دونم دیگه بشه این روزهای سراسر سرخوشی رو به دست آورد ! پاوبلاگی : یه معذرت بابت تاخیر پیش اومده بین دو پست اخیر.بالاخره جواب عکس و آزمایش و .... کار دستم داد وچند روزی تو آزمایشگاه ها و بیمارستان ها در رفت و آمد بودیم.ونتیجه ش شد یه بستری نصفه روزه ودرگیری های بعدیش ! امید آنکه در پرتو الطاف الهی شاد وسربلند باشید يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم ******************************************** جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني1 يارت شوم ، يارت شوم ،هر چند آزارم کني ******************************************** نمی دونم چرابعداز دوماه دارم با این پست اینجا رو آپ می کنم؟!؟!؟ توی این دوماه اخیر تصمیمات نسبتا مهمی گرفتم.نمونه اش : 1-ارشد روبه کلی بوسیدم وگذاشتم کناروهمه از جمله خانواده ودوستان وکتاب های پوران خانم رو غافل گیر کردم!!!!!! به جاش دارم به همه کارایی که دوست داشتم یه روزی براشون به طورجدی وقت بذارم،می ذارم.دیگه با خیال راحت دارم کتاب هایی رو که دوست داشتم بخونم،می خونم. 2-تصمیم گرفتم که بالاخره روی سرهنگ شهری رو کم کنم وتوی آزمونش قبول شم وبا خیال راحت سوار خودروی مگان خودم که ماه ها بود به بانک ملی جهت تبلیغات امانت داده بودم ،بشم!!!(زهی خیال باطل،زهی تصورمحال) 3-از نیمه های آبان یه جایی مشغول به کار شدم. 4-وقت بیشتری رو صرف جوجه ی دوسالمون می کنم وامروز وقتی دیدم که تونسته تا ده بشماره وتعداد شعرهایی هم که یاد گرفته زیاد شده،کلی ذوق مرگ شدم. حدود یک ماه پیش تصمیم گرفتم برم دانشگاهمون.از بچه ها شنیده بودم که موقع ورود کارت می بینن.وباز شیطنت من گل کرد واز یکی از بچه ها خواستم که وقتی رفت داخل،کارتشو به یه نفر بده تا برای من بیاره .منم یکی از عکسامو گذاشتم روی عکسش ورفتم داخل.به همین راحتی!!!!!!!!!!! چندروزیه که به سرم زده بود تا برم دکتر وازش بخوام یک آزمایش جهت چک آپ کامل برام بنویسه. اما چشمتون روز بد نبینه.هر دوتا دکتری که رفتم پیششون حسابی منو خجالت زده کردن وبرام یه عکس ویه آزمایش کامل(!!!) ویه سونوگرافی جانانه نوشتن. یعنی من این همه درد داشتم و خودم بی خبر بودم.حالا از فردا هم کارم دراومده. راستی شمااگه یه پسرهفده ساله که به یه دختر علاقه مند شده باشه وازتون بخواد که کمکش کنید،چکار میکنید؟این موضوع از جمعه ذهنم رو بدجور به خودش مشغول کرده....... خوب فعلا کافیه!!! بعداز چندوقت خوب نیست زیاده روی کنم. راستی ادامه گفتگوی سیمین و ابراهیم صهبا رو در پست آینده براتون میذارم. امید آنکه در پرتو الطاف الهی شاد وسربلند باشید ...![]()
![]()
باز نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم: استاد می خوان ببینن با کدوم شروع کنن بهتره !!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گِل درسینه جوشم همچومِل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه مِی اندیشه را باطل کنم
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای توام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
يعني به خود دشمن شوم
گفتي که دلدارت شوم
خوابي مبارک ديده اي
در اشکها غلتان شوي
گر باز هم يارم شوي
شادان ز ديدارم شوي
گر محرم رازم شوي
تنها گل نازم شوي
گر باز گردي از خطا
اي سنگدل ، اي بي وفا
وز شعر او غمگين مشو
گر عاشق و دلداده اي
کان يار شهر آشوب تو
صهباي من غمگين مشو
کاندر سراي بي کسان
سيمين تو را گويم سخن
دل را شکستن راحت و
با عشوه گرداني سخن
بي پرده مي گويم تو را
دشمن به جان خود شدي
زيرا که عشقي اينچنين
صهبا بيا ميخانه ام
چون رند تبريزي دلش
هجرش دهم،زجرش دهم،خوارش کنم،زارش کنم
از بوسه هاي آتشين،وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري،گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم،وزغصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم،گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر،کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود،گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا،گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي،چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي،وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او،باشد که ديدارش کنم
نازت کشم،نازت کشم ، گردرجهان خوارم کني
بر من پسندي گرمنم،دل رانسازم غرق غم
باشدشفا بخش دلم،کزعشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود،وربازخواني سوي خود
با قهر ومهرت خوشدلم کزعشق بيمارم کني
من طايرپر بسته ام،در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام،تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يارمن دلداده شو، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان،ناچار گردي مهربان
رحم آخراي آرام جان،براين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي،کامم دهي،الطاف بسيارم کني![]()
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت
0:49 توسط رهگذر| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت
0:19 توسط رهگذر| |
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت
19:17 توسط رهگذر| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت
16:42 توسط رهگذر| |
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت
19:41 توسط رهگذر| |
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت
19:43 توسط رهگذر| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت
4:36 توسط رهگذر| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت
4:35 توسط رهگذر| |
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت
1:10 توسط رهگذر| |
سيمين بهبهاني1
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت
23:40 توسط رهگذر| |


