آغاز بازنشستگی من
از اواخر شهریور مجددا کارم شروع شد .
اولش هر روز بود. مثل بقیه کارمندای اونجا از 7:30 تا 3:30 عصر.
صبح بیدار شدناش برام یه ذره سخت بود .چون من عادت به شب زنده داری داشتم وصبح خیلی دیر بیدار می شدم.
اما کم کم عادت کردم.
رییس کل عوض شد.
یه جلسه ای با گروه ما (گروهIT) گذاشت.
چند روز بعد از جلسه بهم اطلاع دادند که سرکار خانم دکتر...(همون رییس محترم) امر فرمودند با توجه به نوع قرارداد من ، بایدیک روز از روزای کاریم کم شه.
خودم شنبه رو انتخاب کردم تا حداقل دو روز در هفته تعطیلی پشت سرهم داشته باشم.![]()
سه روز در هفته هم بعد از محل کار می رفتم کلاس. ادامه کلاسای قبلی که از بهار شروع شده بود.
یه سری مسائل تو محیط کار خسته م کرده بود. به خاطر همین با مدیر IT که از دوستان دانشگاهم بود صحبت کردم و ازش خواستم که اجازه بده دیگه نرم.
اما قبول نکرد. یعنی ازم دلیل می خواست . آخرش بعد از کلی بحث دوستانه به این نتیجه رسیدیم که فقط تا آخر دی ماه درخدمتشون باشم.![]()
چند روز بعد از این ماجرا باز از سمت خانم دکتر وحی نازل شد که ساعت کاری بنده و چند نفر دیگه رو به 24 ساعت در هفته (یعنی سه روز در هفته) تغییر بدن.
از اونجایی که من چند روز پیش حرف آخر رو زده بودبرام خیلی مهم نبود و هیچ واکنشی نشون ندادم.
*************************************************************************************************
حدود ده روز پیش یکی از دوستام که باهاش تو کلاسای بیرون آشنا شده بودم بهم برای کار زنگ زد و گفت اگر تمایل دارم از شنبه ی گذشته برم.
شنبه برای تست و صحبتای اولیه رفتم و قرار شد یک شنبه با محل کار فعلی تسویه کنم و از دوشنبه برای اون کار برم.
یه کاری بود تویکی از بیمارستان های تهران. پشتیبانی از یه نرم افزار که یه آقای مهندس سر به هوایی اینو نوشته بود.
کار سختی نبود. فقط احتیاج به کمی صبر و حوصله برای برخورد با پرسنل بداخلاق و کم حوصله اونجا داشت .
با این اصل کار به راحتی کنار اومدم .چون تجربه شو از کار قبلی به دست آورده بودم.
اما نتونستم اونجا طاقت بیارم. دلیلشم فقط همون سربه هوا بودن مهندس بود که باعث آشفتگی گروه شده بود واز اونجایی که کمی تا خیلی آدم مقرراتی هستم ،نتونستم باهاش کنار بیام و پس از چهار روز خداحافظی کردم و گفتم :...... ، جونم آزاد !!!
از شنبه در خدمت خانه و خانواده هستم.
صبح دومین روز کاری، وقتی که داشتم به سمت اتاق می رفتم ، دو تا آقا یه تختی رو از جلوم رد کردند .کنجکاو شدم که ببینم مریض مرد بود یا زن. به خاطر همین یه ذره دقیق شدم. ازخودم پرسیدم که این کدوم طرفی بود؟؟؟
سرش کجا بود و پاهاش کجا؟؟؟
یه دفعه گفتم : وااااااااااااااای
اینکه مریض نبود...
جنازه بود .انگار داخل یه کیسه سفید بود و بالای کیسه هم بسته بود.![]()
البته دیدن این چیزا و شنیدن سروصداها و گریه زاری های اونجا اصلا اذیتم نمی کرد و مانع کار کردنم نمی شد.
*************************************************************************************************
چند هفته ای هست که دوره سوم کلاسام شروع شده وتنها سختیش اینه که باید جمعه صبح زود بیدار شم و برم.
منم که تنبل...........![]()
*************************************************************************************************
پنجم آذر عروسی یکی از بچه های دانشگاه بود و ازاونجایی که رابطه خیلی گرم و صمیمی با هم داشتیم ،من با خانواده دعوت داشتم.چون توی این چند سال خانواده ها تا حدودی با هم آشنا شده بوند.
چندتا از بچه های دانشگاه رو هم اونجا دیدم.
یه شب خیلی خوب و به یادموندنی که خاطراتش هیچگاه از ذهنم پاک نخواهد شد.![]()
البته چیست که از یاد من رود ؟!؟![]()
*************************************************************************************************
نهم مهرماه ،درست شب نامزدی ققنوس(!!!) برادرم تصادف کرد و دوماه ناقابل منزل نشین شد.
اما خداروشکر الآن حالش خوبه.
امروز بعد از پنج سال موهامو کوتاه کردم.احساس می کنم سرم داره نفس میکشه. و همین طور خودم. خسته شدم از بس تو مهمونی و عروسی ها با دست نشونم میدادن و در مورد بلندی موهام صحبت می کردن .یا میومدن طرفم ودر موردش ازم سوال می کردن.
*************************************************************************************************
در مورد تنها کامنت عمومی پست قبلی :
ترجیح میدم به جای اینکه پشت یه نام پنهان بشید ویا با این نام کامنت بذارید، خودتونو بهتر معرفی کنید.
میدونم از بچه های دانشگاه هستید .
اما نمی دونم کدوماشون؟؟؟؟؟
خوشحال میشم اگر خودتونو معرفی کنید.
امید آنکه در پرتو الطاف الهی شاد و سربلند باشید...![]()
