تبليغاتX
شادمیانه

شادمیانه

آغاز بازنشستگی من

از اواخر شهریور مجددا کارم شروع شد .

اولش هر روز بود. مثل بقیه کارمندای اونجا از 7:30 تا 3:30 عصر.

صبح بیدار شدناش برام یه ذره سخت بود .چون من عادت به شب زنده داری داشتم وصبح خیلی دیر بیدار می شدم.

اما کم کم عادت کردم.

رییس کل عوض شد.

یه جلسه ای با گروه ما (گروهIT) گذاشت.

چند روز بعد از جلسه بهم اطلاع دادند که سرکار خانم دکتر...(همون رییس محترم) امر فرمودند با توجه به نوع قرارداد من ، بایدیک روز از روزای کاریم کم شه.

خودم شنبه رو انتخاب کردم تا حداقل دو روز در هفته تعطیلی پشت سرهم داشته باشم.

سه روز در هفته هم بعد از محل کار می رفتم کلاس. ادامه کلاسای قبلی که از بهار شروع شده بود.

یه سری مسائل تو محیط کار خسته م کرده بود. به خاطر همین با مدیر IT  که از دوستان دانشگاهم بود صحبت کردم و ازش خواستم که اجازه بده دیگه نرم.

اما قبول نکرد. یعنی ازم دلیل می خواست . آخرش بعد از کلی بحث دوستانه به این نتیجه رسیدیم که فقط تا آخر دی ماه درخدمتشون باشم.

چند روز بعد از این ماجرا باز از سمت خانم دکتر وحی نازل شد که ساعت کاری بنده و چند نفر دیگه رو به 24 ساعت در هفته (یعنی سه روز در هفته) تغییر بدن.

از اونجایی که من چند روز پیش حرف آخر رو زده بودبرام خیلی مهم نبود و هیچ واکنشی نشون ندادم.

*************************************************************************************************

حدود ده روز پیش یکی از دوستام که باهاش تو کلاسای بیرون آشنا شده بودم بهم برای کار زنگ زد و گفت اگر تمایل دارم از شنبه ی گذشته برم.

شنبه برای تست و صحبتای اولیه رفتم و قرار شد یک شنبه با محل کار فعلی تسویه کنم و از دوشنبه برای اون کار برم.

یه کاری بود تویکی از  بیمارستان های تهران. پشتیبانی از یه نرم افزار که یه آقای مهندس سر به هوایی اینو نوشته بود.

کار سختی نبود. فقط احتیاج به کمی صبر و حوصله برای برخورد با پرسنل بداخلاق و کم حوصله اونجا داشت .

با این اصل کار به راحتی کنار اومدم .چون تجربه شو از کار قبلی به دست آورده بودم.

اما نتونستم اونجا طاقت بیارم. دلیلشم فقط همون سربه هوا بودن مهندس بود که باعث آشفتگی گروه شده بود واز اونجایی که کمی تا خیلی آدم مقرراتی هستم ،نتونستم باهاش کنار بیام و پس از چهار روز خداحافظی کردم و گفتم :...... ، جونم آزاد !!!

از شنبه در خدمت خانه و خانواده هستم.

صبح دومین روز کاری، وقتی که داشتم به سمت اتاق می رفتم ، دو تا آقا یه تختی رو از جلوم رد کردند .کنجکاو شدم که ببینم مریض مرد بود یا زن. به خاطر همین یه ذره دقیق شدم. ازخودم پرسیدم که این کدوم طرفی بود؟؟؟

سرش کجا بود و پاهاش کجا؟؟؟

یه دفعه گفتم : وااااااااااااااای

اینکه مریض نبود...

جنازه بود .انگار داخل یه کیسه سفید بود و بالای کیسه هم بسته بود.

البته دیدن این چیزا و شنیدن سروصداها و گریه زاری های اونجا اصلا اذیتم نمی کرد و مانع کار کردنم نمی شد.

*************************************************************************************************

چند هفته ای هست که دوره سوم کلاسام شروع شده وتنها سختیش اینه که باید جمعه صبح زود بیدار شم و برم.

منم که تنبل...........

*************************************************************************************************

پنجم آذر عروسی یکی از بچه های دانشگاه بود و ازاونجایی که رابطه خیلی گرم و صمیمی با هم داشتیم ،من با خانواده دعوت داشتم.چون توی این چند سال خانواده ها تا حدودی با هم آشنا شده بوند.

چندتا از بچه های دانشگاه رو هم اونجا دیدم.

یه شب خیلی خوب و به یادموندنی که خاطراتش هیچگاه از ذهنم پاک نخواهد شد.

البته چیست که از یاد من رود ؟!؟

*************************************************************************************************

نهم مهرماه ،درست شب نامزدی ققنوس(!!!) برادرم تصادف کرد و دوماه ناقابل منزل نشین شد.

اما خداروشکر الآن حالش خوبه.

امروز بعد از پنج سال موهامو کوتاه کردم.احساس می کنم سرم داره نفس میکشه. و همین طور خودم. خسته شدم از بس تو مهمونی و عروسی ها با دست نشونم میدادن و در مورد بلندی موهام صحبت می کردن .یا میومدن طرفم ودر موردش ازم سوال می کردن.

*************************************************************************************************

در مورد تنها کامنت عمومی پست قبلی :


ترجیح میدم به جای اینکه پشت یه نام پنهان بشید ویا با این نام کامنت بذارید، خودتونو بهتر معرفی کنید.

میدونم از بچه های دانشگاه هستید .

اما نمی دونم کدوماشون؟؟؟؟؟

خوشحال میشم اگر خودتونو معرفی کنید.

 

 

امید آنکه در پرتو الطاف الهی شاد و سربلند باشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 0:59  توسط رهگذر  | 

دلتنگی های من...

وقتی که کلاس اول دبستان بودم از هیچ درسی با اندازه دیکته بدم نمیومد.شبای امتحان همیشه عزا می گرفتم. نه اینکه دیکتم بد باشه. اما دوست نداشتم براش وقت بذارم.یه جورایی میشه گفت تنبل بودم.

به جاش درس ریاضی.... عاشقش بودم وبرعکس خیلی  از بچه ها از امتحانش هیچ هراسی نداشتم. فقط یه مشکلی بود و اون اینکه مامان به زور باید کتاب و دفتر ریاضی رو میداد دستم و ازم میخواست که بشینم و باهام کار کنه. یه ذره سخت زیر بار می رفتم.

نه تنها اون موقع و بلکه همه ی سال های بعدش و حتی سالهای دانشگاه ازین درس و شبای امتحانش هیچ هراسی نداشتم. البته توی دانشگاه همین که نمره قبولی رو می گرفتم برام کافی بود.

امروز که دراز کشیده بودم،دلم یه دفعه هوای یه چیزی کرد:

اینکه یه عبارت خیلی خیلی "گنده "(!!!) ی ریاضی بدن دستم .یه عبارتی که تو دلش پر از عبارت های کسری و رادیکال باشه و بعد بگن مشتق اینو حساب کن. وای که چقدر عاشق مبحث مشتق وکاربردش بود . و مثل همیشه با یادآوری حرف خانم نیک فرجام(دبیر ریاضی سال دوم دبیرستان) که می گفت کثیف نوشتن توی ریاضی،یعنی جنایت(!!!) شروع کنم به حل کردن.

وای که چه لذتی داشت وقتی مشتق رو می گرفتم و در آخر عبارت رو ساده ومتغیر رو با یه عدد جایگزین می کردم و حاصل اون همه زحمت میشد یه عدد.یه عدد نا قابل...

این روزا دلم برای چه چیزایی تنگ میشه...

*********************************************************************************************

از دهم تیر که کارم به صورت موقت تمام شد ،جز کلاسای برنامه نویسی که می رفتم کار دیگه ای انجام ندادم.البته چرا...

یکی دو بار رفتم انقلاب و تعدادی کتاب خریدم به امید روزی که فرصتی برای خوندنشون پیدا کنم. نمی دونم این چه کاریه که این همه کتاب می خرم.هنوز کتابایی که امسال از نمایشگاه کتاب خریدم رو به طور کامل نخوندم ، ولی باز..........

خوب اینم یه جورایی یه سرگرمی برای من حساب میشه.

جوجه مون هم از هفته پیش میره مهد کودک.با اینکه از دست شیطونی هاش راحت شدم،اما دلم براش میسوزه .

خوش به حال خودم که  تو این سن به این نتیجه رسیدم که زندگی یه ذره سخته وباید براش تلاش کرد.

خوش به حال خودم که از بچگی مادر رو در کنار خودم داشتم ودارم وبه امید خدا برای همیشه خواهم داشت.

اما بچه هایی مثل جوجه باید از همین الآن بفهمند که زندگی انقدر سخته که باید روزی چند ساعت رو از ماماناشون دور باشند.

البته جوجه به دور بودن از مامانش عادت داره.اما به دور بودن از مامان جونش نه و براش سخته . وتو این چند روز که میره مهد یه جورایی افسرده شده.اما باید امیدوار باشیم که خیلی سریع با شرایط جدیدش کنار بیاد.

*********************************************************************************************

دیروز یکی از دخترای کلاس  برنامه نویسی از استادمون که علاوه بر تخصص و تجربه تو زمینه کامپیوتر ، در سیگار کشیدن هم تخصصی چشم گیر دارند در مورد فرق بین سیگار و قلیان پرسید واینکه کدام بد تراست ؟

استاد گفت : چرا میخوای بدونی؟


باز نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم: استاد می خوان ببینن با کدوم شروع کنن بهتره !!!

 

*********************************************************************************************

چند شب پیش ، شب از نیمه گذشته بود ودر حال چتیدن یا همان گفتمان نیمه شب خودمان(!!!) با دوست بودم که یه نفر اس.ام.اس زد و گفت می خواد یه تفٲلی به حافظ بزنه. ازم خواست که نیت کنم تا باز کنه.یه کوچولو ازش فرصت خواستم تا برای این کار تمرکز کنم وبعد بهش خبر دادم:

گعذاری  ز گلستان   جهان  ما   را  بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و  هم  صحبتی  اهل  ریا  دورم  باد

از گرانان  جهان  رطل گران ما را  بس

 

خدای خوبم از اولین روز این ماه عزیزت ، موقع سحر و افطار اول از همه برای یه چیز ویه کس دعا کردم.

برای اون عزیزی که چند ماهه بیمارست و ما بی تاب.

خدایا اون با این بیماری و با این تقدیر کنار اومده ، پس به من و اطرافیان درک و قدرت پذیرش این موضوع مهم رو بده.

این اون چیزیه که این شبها شده دعای سر زبونم، نه شفای عزیزم.

دلم برای روزای قشنگی که با هم داشتیم تنگ شده.

اما ته دلم این امید هست که می تونیم روزای قشنگ تری هم داشته باشیم .

اما اگه تو بخوای...........

دلم می خواد تسبیح دست بگیرم و به جای اینکه بگم : " یا الله"

بگم : "خدایا آنچه شایان رضایت توست آنم ده "

 

خدایا برای همه ی اونایی که می شناسم و حتی برای یکبار در طول زندگیم دیدمشون ، سلامتی جسم، شادابی روح طلب می کنم.

برای همه جوونا مثل خودم ،پشت کار و همت بالا مسئلت دارم.

 

*********************************************************************************************

احتمالا از چند روزآینده مجدد کارم رو شروع می کنم. اما احتمال این هست که یه کوچولو با قبل تغییر کنه. که باید منتظر بود ودید.

ممنون از دوست خوبم آقای رضوی زاده که جویا حالم شده بودند.همین قدر بگم که خوبم... خیلی خوب به قول جوجه : "خوبم خدا رو شکر"

 

امید آنکه در پرتو الطاف الهی شادو سربلند باشید ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:49  توسط رهگذر  | 

رﺃی به مامان جون

 

کمتر از چند ساعت به شروع انتخابات مونده و تو خونه ما بیش از همه امیرعلی دو نیم سالمون جوگیر شده:

 چند روزه مدام میگه که میخوام برم رﺃی بدم !!!

 وقتی ازش می پرسیم به کی ؟

میگه:

 مامان جون (منظورش مامانم منه) !!!

منم برای اینکه صداشو در بیارم ، میگم:

 ایییییییییییییییششششششششششش که چقدر از پسرای بچه ننه بدم میاد.

اونم حرصش میگیره و میگه : برو بابا عمه جون  ...

دیشب تو یادآوری خاطراتم یه سری زدم به انتخابات دوره قبل:

خرداد 84

ترم دوم بودم. مرحله اول انتخابات روز 27 خرداد برگزار شد.همه امتحانات لغو شد ولی من ِ خوش شانس هیچ امتحانی اون روز نداشتم.کار به دوره دوم کشیده شد.

سوم تیر

 امتحان جمعیت و تنظیم خانواده داشتم.

من که از خوندم و نفهمیدم اون کتاب مزخرف ناامید شده بودم،قید قبولی رو زدم.اول گفتم صبح با دانشگاه تماس میگیرم و ان شاا... همه امتحانات لغو شده. حالا اگه کنسل هم نشد،اشکال نداره ، یه واحد که بیشتر نیست. می افتم دیگه .....خوب چیکار کنم؟!؟

از اونجایی که من تو زمینه شانس و اقبال رتبه متوسط رو دارم، امتحان کنسل نشد و من با نمره 18 پاس کردم و خوشبختانه کار امتحان من به دوره دوم نکشید.

***************************************************************************************

امروز صبح همین که چشم باز کردم، از آموزشگاه تماس گرفتن و گفتند که کلاس فردا تشکیل نمیشه.بعدازظهر هم ساعت 5 دستور از بالا ها اومد که تعطیل و همه تشریف ببرن منزل.

وای که چقدر من بعضی وقتها خوشبختم !!!

حالا چرا بعضی وقتها ؟!؟

از جمعه گذشته تا همین چند روز پیش کمی تا قسمتی عصبی و دیوانه بودم.

جمعه در اثر یه اشتباه که البته خودم به تنهایی مرتکب شدم و تو این زمینه از احدی به هیچ عنوان کمکی قبول نکرده بودم،تمام اطلاعات دو تا از درایوهای سیستمم پرید و از اونجایی که چند روز قبل ترش همه اطلاعات رو به همین دو تا درایو منتقل کرده بودم،میشه گفت که همه اطلاعات سیستمم پرید.

از اون روز تا حالا با سه چهار تا نرم افزار ریکاوری امتحان کردم ، اما فقط یه قسمت کوچولو از اطلاعاتم برگشت که حتی بیست درصد کل رو هم تشکیل نمی داد.

نزدیک چهل گیگ از اطلاعاتم پرید ، اما من فقط دلم برای دو تا چیز سوخت:

همه آهنگای بی کلامی که داشتم و دیگه اصلا ندارم و برای یه فولدر که توش همه کارای word و  pdf این چند سالم بود.

برای این دومی واقعا سوختم.

فکرش رو کنید:

جمع آوری اون اطلاعات پنج شش سال طول کشیده بود ، اما پریدنشون به پنج شش دقیقه هم نکشید.

یه سری اطلاعات بین خودم و یک نفر مشترک بود (یعنی اونم داردشون)و برام به اندازه بخش بزرگی از زندگیم ارزش داشت. تمام اتفاقات و لحظه های سال 87 و88 تا همون جمعه و البته بخشی از سال 85.

وقتی که طرف فهمید ،خواست که برام بفرسته. اما از اونجایی که هر وقت یه کار بد یا اشتباهی مرتکب میشم ، خودم رو تنبیه می کنم که دفعه دیگه حواسمو جمع کنم، قبول نکردم و خودمو تا مدتی از داشتنشون محروم کردم.

امشبم دیگه کلا قیدشون رو زدم و سیستم رو فرمت کردم و دیگه حوصله ریکاوری هم ندارم.

تا من باشم دفعه دیگه یه تنه مهندس نشم !!!

یه بارم سر همین مهندس بازی های خودم پاورسیستم رو نیم سوز کردم.

آهان....یه بار هم یه کی برد رو کاملا Expire کردم.به طوری که بعد از تمام شدن تعمیرات وقتی به سیستم زدم ، شروع کرد به سوت کشیدن که احساس کردم الآنه که منفجر شه !!!

راستی یه بار دیگه هم کل مادربرد به همراه متعلقاتشو باز کردم و بستم و ازون به بعد چراغ پاور روشن نمیشه. فکر کنم چراغش سوخت!!!

آخه تقصیر من که نیست.

خوب باید چند تا چیز و خراب کنم که بشم مهندس (وای که چه لفظ با مسماییه این مهندس)!!!

 خیلی خوب.............کافیه دیگه

الآن فکر می کنید که شاید خدایی نکرده من عقده این لفظ با مسما رو در کنار اسمم دارم !!!

***************************************************************************************

 وای که چقدر کلافه ام....

 منتظر یه اس ام اس از طرف یه نفرم تا برام از عروسی که امشب رفته بگه که نمیزنه و نمی گه

***************************************************************************************

هرچقدر این هفته بهم خوش گذشت به خاطر مرخصی اجباری که داشتم ، سه هفته دیگه هر روز سر کار وجمعه ها هم کلاس.

 

تمام....

 امید آنکه در پرتو الطاف الهی شادو سربلند باشید ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:19  توسط رهگذر  | 

غرق تمنای تو ام

در  پیش  بیدردان   چرا  فریاد بی  حاصل   کنم
گر شکوه  ای  دارم  ز دل  با یار صاحبدل  کنم


در پرده سوزم همچو گِل درسینه جوشم همچومِل
من  شمع  رسوا  نیستم تا  گریه در  محفل    کنم


اول   کنم  اندیشه ای   تا   برگزینم    پیشه ای
 آخر  به  یک  پیمانه مِی  اندیشه  را باطل  کنم

 آنرو  ستانم  جام   را   آن   مایه ی   آرام  را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل  کنم


از  گل شنیدم بوی  او  مستانه  رفتم سوی  او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم


روشنگری   افلاکیم  چون  آفتاب   از  پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل  کنم


غرق  تمنای  توام  موجی  ز  دریای   توام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم


دانم که آن   سرو  سهی  از  دل  ندارد   آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

 

رهی معیری

 

امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:17  توسط رهگذر  | 

.......... !!!!!

بالاخره به کوری چشم حسود وکری گوش شیطون،ما هم به این مسافرت رفتیم و برگشتیم.

همه چیز خوب:

هوا عالی،

محلی هم که رزرو شده بود،نزدیک دریا بود وامکانات خوبی داشت.

تنها چیزی که باعث میشد گاهی مسافرت برام یه ذره تلخ بشه،اذیت کردن جوجه بود که البته ببشتر از همه مامان رو اذیت می کرد و این وسط من بیشتر از همه بابت این موضوع حرص می خوردم.

به هر حال هرچه بود گذشت.

**********************************************************************************************

جمعه ظهر تا رسیدیم تهران،بابا اولین کاری که کرد منو به نزدیک ترین ایستگاه مترو رسوند تا به اولین جلسه کلاسم برسم.

وقتی که رسیدم هنوز تا شروع کلاس وقت زیادی داشتم.

توی سالن روی یه صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن بیسکویت و آبمیوه.و مدام یه پسر هیکلی ِ قدبلند ِ سبزه که البته معلوم بود ورزشکاره واز یکی از کلاسها اومد بیرن وجلوی من رژه میرفت و متعجبانه (!!!) به سر تا پای من ِ سرخوش نگاه می انداخت.

تو دلم گفتم : اااااااااییییییییییششششش ... این دیگه کیه.خدا کنه تو کلاس ما نباشه.

ساعت 2 شد و با چند تا از دخترا و پسرا وارد کلاس شدیم.دیدم ازون پسره خبری نشد.گفتم خدا رو شکر که همکلاسی نیستیم.

یه چند دقیقه ای گذشت که احساس کردم پسرای پشت سرم بلند شدند .فهمیدم استاد اومده .تا برگشتم چشام گرد شد و دهانم از تعجب باز:

همون پسره ی هیکلی ِ قدبلند ِ سبزه استادمون بود.برای یه لحظه کوچولو نگاهمون تو هم گره خورد و احساس کردم که الآن جلوی همه بر می گرده و میگه شما چیز دیگه ای میل ندارید براتون بیاریم.

بعدش سر یه تمرین هرچی من فریاد میزدم که ای ایها الناس، m  میشه 1 و n  میشه 3،هیچ کس قبول نمی کرد.حتی استاد با حالت تمسخر گفت که 3 رو از کجا آوردی و تازه پسرای کلاس برای من شیر شدن که برو بابا 3 چیه؟!؟

منم با جسارت و پررویی تمام توضیح دادم و استاد هم که از اول جواب رو می دونست و فقط می خواست اذیت کنه، پذیرفت و روی پسرا کم شد.

**********************************************************************************************شنبه صبح هم رفتم جواب  آزمایشمو گرفتم . وقتی که خودم یه نگاه گذری /نظری انداختم،دیدم که هیچ مشکلی ندارم و همه چیز طبیعی و خوبه. دیروز هم که پیش دکتر رفتم همین موضوع رو تٲیید کرد و یه سری دارو داد و اینکه یه ماه صبر کنم و اگه بهتر نشدم به یه متخصص دیگه تو زمینه ی دیگه مراجعه کنم.

**********************************************************************************************

از این هفته هم یک روز به روزای کاریم اضافه شده ولی فکر نمی کنم چیز زیادی از قراردادم مونده باشه.البته هنوز چیزی بهم نگفتن.

**********************************************************************************************

امیدوارم مامان اینا امسال ه مثل پارسال هدیه تولد منو به صورت نقدی پرداخت کنن. چون شدیداً تو شرایط بد اقتصادی قرار دارم.

  در ضمن همین جا از الهه جونم یه تشکر جانانه به عمل میارم.چون امسال زودتر از بقیه به استقبال تولدم رفته و هدیه شو بیست روز پیش فرستاده.

ممنون مهربانم

**********************************************************************************************

راستی این جمعه ای که گذشت نه، جمعه قبلش رفتیم نمایشگاه کتاب (من و مامان جوجه).

خوب بود ، از اون لحاظ که خلوت بود.مخصوصا سالن ناشران عمومی .خیلی راحت میشد خرید کرد.موقع برگشت هم با اون همه کتاب و وسایلی که داشتیم، اصلا تو مترو اذیت نشدیم.

خیلی دوست داشتم یه روز دیگه هم برم ، اما دیگه وقت نشد.

**********************************************************************************************

 

امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:42  توسط رهگذر  | 

از هر دري سخني

 

امروز صبح براي انجام يه آزمايش بعد از چندوقت گذرم به خيابون انقلاب افتاد و از شب قبل جز برنامه هام بود که حتما يه سري به دانشگاه خودمون بزنم.با خودم گفتم امروز چهارشنبه ست وحتما بيشتر بچه ها هستند.

اما بعد از آزمايش بقدري حالم بد شد که فقط خدا خدا مي کردم قبل از اينکه تو خيابون غش کنم برسم خونه.

چشمتون روز بد نبينه.با دو تا سرنگ10 و 20 سي سي افتاد به جون رگاي بي جون من....

البته خدا روشکر اينبار مثل دو بار قبل درد نداشت،ولي اينکه يکدفعه 30 سي سي خون از بدنم خارج شد باعث ضعف خيلي زيادي در بدنم شد.البته دستشون درد نکنه.سريع بهم يه شربت آماده آوردند و ..........

گواراي وجود نازنينم ! ! !

فکر کنم ديگه رفتني شدم...خسته شدم از بس هرچند هفته يکبار يه آزمايش مي دم و منتظر جواب ميشم.وقتي هم ميبرم پيش دکتر، علت مشکلم پيدا نميشه وباز يه سري آزمايش جديد.

بگذريم.......اميدوارم اينم چيز مهمي نباشه و سريعتر حل شه.

مهم اين بود که من امروز نتونستم يه سري به دانشگاه بزنم.فقط مثل وقتايي که با اتوبوس از نزديکي ساختمون قبلي دانشگاه رد مي شم،ناخودآگاه سرم به اون طرف مي چرخه ويه نگاهي به ساختمون ميندازم و يه تجديد خاطره مي کنم.امروز هم همين طور: فقط يه نگاه وديگر هيچ ! ! !

حتي تجديد خاطره هم نکردم.چون تو اون حالت اصلا حسي براي تجديد خاطره نبود.هرچند که از اين ساختمون خيلي هم خاطره ندارم.چون بيشتر ازبند "ج" يا "پ" يا "2" استفاده مي کرديم ودانشگاه رو دو در.

راستي کسي مي دونه چه بلايي دارن سر خيابون انقلاب ميارن؟

چرا وسطش اونجوري شده بود؟

*********************************************************

اصلا لزومي نمي بينم که توضيح بدم که اين چند وقت کجا بودم وچيکار کردم؟

نه اينکه نخوام بگم هاااااااااااا.اما خوب کار خاصي نکردم که بخوام توضيح بدم.جز اينکه مثل بچه هاي خوب روزاي کاريم رفتم سرکار و برگشتم.

آهان چرا..........يه چيزي:

تعطيلات عيد امسال از بدترين تعطيلاتي بود که مي تونستم داشته باشم.اونم به خاطر اينکه فشارروحي خيلي زيادي روم بود. واز همه بدتر اينکه بايد تلاش مي کردم که کسي متوجه اين وضعيتم نشه.

هر چند که مدام به خودم ميگم که:

نه اصلا........من سال خيلي خوبي رو آغاز کردم.....ولي خوب اصلا اينجوري نيست.

*********************************************************

امشب از اون شبايي ست که به قول سوزان يگانه :

"...دلم ترانه فرياد مي خواهد"

اونم به خاطر اينکه صبح که تو آزمايشگاه بودم يکي يه دروغ بهم گفت و البته بعد از ده دقيقه اس.ام.اس زد و به کارش و البته دروغش اقرار کرد و گفت که دليلش هم به خاطر خودم بوده.

ولي واقعا از صبح مثل ديوونه ها شدم ومدام با خودم ميگم که : چرا بايد دروغ بگه؟؟؟؟؟؟؟

يا چرا خيلي سريع اقرار کرد؟؟؟؟؟؟؟

تو زندگي با هرچيزي بتونم کنار بيام با دروغ نمي تونم.

واي به حال خودم  اگه بفهمم کسي بهم دروغ گفته ! ! !

*********************************************************

چند روزه اميرعلي بدجور با من چپ افتاده واز هر طرفي که ميخورم يه ضربه جانانه وارد ميکنه و من بيچاره.....

ديگه بچه پشت سرهم اين مشکلاتو هم داره ! ! !

*********************************************************

ديگه............بذارين فکر کنم

آهان:

اگه خدا بخواد،گوش شيطون کر،چشم حسود کور،،،،،،،،،هفته ي ديگه يه مسافرت به شمال داريم و قراره يه بازديد از مناطق شمالي کشور به عمل بياريم ! ! !

*********************************************************

حدود دو هفته ست که يکي ازهمکارام استعفا داده ورفته و من بد جور دلم هواشو کرده.

با اينکه خيلي سريع تو محيط کارم جا افتادم وبا همه( از نگهباني گرفته تا بوفه واساتيد و دانشجوهاو.......) آشنا شدم ،اما اين همکارم يه چيز ديگه بود.

هروقت باهاش تماس مي گرفتم تا يه سوالي ازش بپرسم ،سريع مي گفت:

باز کجا رو آتيش زدي ؟!؟!؟

امر به اونم مشتبه شده بود که من تو کار سوخت و سازم.

*********************************************************

بي مقدمه شروع کردم وبي مقدمه هم به پايان مي برم

 

امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:41  توسط رهگذر  | 

سلام

 

ممنون از دوستانی که سر زدند

قول نمی دم ،ولی سعی می کنم که در چند روز آینده حتما آپ کنم

 

امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 19:43  توسط رهگذر  | 

روز جهانی عشق...

مبارک باد چنین روزی بر همه ی عاشقان این دیار

 

عشق، عشق می آفریند؛

عشق، زندگی می بخشد؛

زندگی، رنج به همراه دارد؛

رنج، دلشوره می آفریند؛

دلشوره، جرات می بخشد؛

جرات، اعتماد به همراه دارد؛

اعتماد، امید می آفریند؛

امید، زندگی می بخشد؛

زندگی، عشق می آفریند؛

عشق، عشق می آفریند؛

 

امید آنکه درسایه ی الطاف الهی شاد وسربلند باشید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:36  توسط رهگذر  | 

ادامه ی گفتگوهای سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا و مداخله ی رند تبریزی!!!

اول یه معذرت خواهی بزرگ بابت تاخیردرگذاشتن ادامه ی گفتگوهای سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا...

*****************************

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

 

گفتي شفا بخشم تو را

وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم

با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم

شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي

ترسم که بيدارت کنم

************************************

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

ديگر اگر عريان شوي

چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي

ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي

شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي

ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي

بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي

ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا

دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا

ديگر نمي خواهم تو را

*************************************************

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من

سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو

کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي

فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو

در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو

عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان

سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن

کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و

زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن

هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را

اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي

کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين

سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام

گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش

بيگانه ي خمار نيست

 

 

امید آنکه در پرتو الطاف الهی شاد وسربلند باشید...


 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 4:35  توسط رهگذر  | 

من دانشگاهم خودمونو می خوام.......

این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای دلم برای دانشگاهمون وبچه های دانشگاه تنگ میشه.البته دلیل این دلتنگی رو باید در حال و هوایی که این شبا بهم دست میده جستجو کرد!!!

قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بپرسه خودم توضیح می دم:

شبا موقع خواب معمولا یه چند دقیقه ای با استفاده از گوشیم رادیو گوش می کنم و توی این چند شب یکی دو بار هم که شده معمولا ترانه تاریخی و انقلابی و به یادموندنی"یاردبستانی من" جمشید جم رو می شنوم. این ترانه منو پرتاب می کنه به 16 آذر این چهارسال اخیر.

جل الخلاق.........            

دهه ی فجرو 16 آذر ؟

چه ربطی داشت این دوتا با هم ؟

.

.

.

حال بیابید سن پرتقال فروش را؟!؟

یادش بخیر........هرسال 16 آذر روز دانشجوکه میشد از صبح تا .....، می تونستیم این ترانه رو بی نهایت بار تو فضای دانشگاه گوش کنیم و....

جنب و جوش بچه های بسیج از یه طرف و فرهنگیا از طرف دیگه وتلاش چند روزه شون برای برگزاری یه مراسم خوب و به یاد موندنی و در خور شایسته......

تو این شبا همه اینا داره برام یادآوری میشه....

خدایا من دلم برای دوستام تنگ شده ....

برای اون خنده های از ته دل خودم وبرای کارای بد و اشتباهمون...

بعید می دونم دیگه بشه این روزهای سراسر سرخوشی رو به دست آورد !

 

پاوبلاگی : یه معذرت بابت تاخیر پیش اومده  بین دو پست اخیر.بالاخره جواب عکس و آزمایش و .... کار دستم داد وچند روزی تو آزمایشگاه ها و بیمارستان ها در رفت و آمد بودیم.ونتیجه ش شد یه بستری نصفه روزه ودرگیری های بعدیش !

 

امید آنکه در پرتو الطاف الهی شاد وسربلند باشید     

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:10  توسط رهگذر  |